.
.
.
سلام
باز هم مهرماه و مراسم قالی شویان
محمود شریفی عزیز
چند روز پیش گله ی به جایی کرد
اونقدر که وجدان درد من باعث شد
لااقل این غزل قدیمی رو تقدیم کنم به آقای غریب زادگاهم اردهال
حضرت سلطانعلی بن امام محمدباقر(ع) :
هرچه باران گرفت جسمت را زخم در زخم تیغ ها شستند
آب آن جا نبود آه...مگر که به خونت تن تورا شستند
دست یک عده نامه می پیچید دست بعضی عمامه می پیچید
دست جمعی به دستشان خورد و همگی دست از خدا شستند
کوه افتاد درّه ای آشفت نه شبانی نه برّه ای آشفت
خواب مردم نه ذرّه ای آشفت بدنت را چه بی صدا شستند
سرتو سهم کوه ها شده بود سینه ات دشت کربلا شده بود
پس به فتوای مرجعی چون تیغ بدنت را جدا جدا شستند
تیغ ها هرچقدر بد کردند بر تن ماه جزر و مد کردند
بازهم شکر خون مکیدند و ازگلوی تو ردّ پا شستند
داستان اولش تمام شدو دست برسینه السلام شدو
السلام و علی الامام شدو اشک ها گونه های ما شستند
نذر امسال هم به کام نشد قالی مادرم تمام نشد
اول مهر آمد و از نو کفن کهنه ی تو را شستند