یاحبیب الباکین
گم کرد شبی راه و مسیرش به منافتاد
ناخواسته در تیر رس راهزنافتاد
در تیر رس من گره انداخت بهابرو
آهسته کمان و سپر از دست من افتاد
بی دغدغه بی هیچ نبردی دلمآرام
در دام دوتا چشم دو شمشیر زنافتاد
می خواستم از او بگریزم دلماما
این کهنه رکاب از نفس از تاختنافتاد
لرزید دلم مثل همان روز کهچشمم
در کشور بیگانه به یک هم وطنافتاد
درگیر خیالات خودم بودم و اوگفت:
من فکر کنم چایی تان از دهنافتاد.
نکته:باید عرض کنم تنها صفحه ای که در فضای مجازی توسط خود این حقیر
مدریت می شود فقط همین وبلاگ است.
یاعلی