تبلیغات در ارم بلاگ

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» ترانه و تروریست

اگر شاعری باشی با یک طبع لطیف و اگر از قضای روزگار عاشق هم باشی و باز اگر به سبب چرخش این چرخ گردون  در مرکز انتحاری های دنیا خانه داشته باشی و هر روز مجبور باشی بر سر این گذر و ان محل تکه های تن همسایه را ببینی ، پاره های جگر مردم ، سرک ها ( جاده ها) را سرخ کرده باشد ، چه خواهی سرود ؟ جز مرگ ، مریم و انتحاری . انگاه مجبور خواهی بود نام کتاب شعرت را بگذاری " ترانه  و تروریست"

کاوه جبران شاعر پر استعداد افغان در اشعارش نه مرده است و نه زنده ، گویی در برزخی ابدی گرفتار است و به قول ما افغان ها " مرده نمی تواند"  از خاطر مریم .

نیستی مریم ، ببینی چشم های ساده را                  taraneh&terorist

دیده دیده کور گشته ، طول و عرض جاده را

نیستی اما بیا و خاطراتت را ببر

ناجوانمردانه کندی بیخ یک شهزاده را

صحبت از مرگ و نیستی در سطر سطر شعرهای او خودنمایی می کند ، به این لحاظ مرا سخت به یاد خیام می اندازد . گویی او هرگز به این دنیا نیامده که برود، زندگی برایش کفش و کلاه های افتاده بر جاده هاست.

چاقو بزن بریزان ، از سینه اه ادم                    

با گریه کم نگردد، جرم و گناه ادم

گم کرده ای خودت را در وسعت بیابان

افتاده در مسیرت ، کفش و کلاه ادم

حوا بهانه بود و مارا فریب دادند

در این وسط ندیدی یک اشتباه ادم

خود را میان مردم ، مردانه منفجر کن

تا باورت بیاید، طرز نگاه ادم

مریم ! بسوی گورم وقتی اشاره کردی

لطفا بگو که این است، پایان راه ادم

شاعر که در میانه جنگ بزرگ شده ، سخت عاشق زندگی ست. و زندگی وقتی دلپذیر است که بتوانی شاخه ی گلی بیاوری  برای مریم و مریم با چشم های وحشی و چهره ی اناری ، نماد زندگی ست ، او اما می ترسد که  روزی یک انتحاری همه این چیزها را از او بگیرد زیرا زندگی زیباست مثل مریم و انطور که مادر کلان می گوید تمام دنیا خلاصه می شود  در یک چیز " عشق و یار" .

در تو دوچشم وحشی ، یک چهره ی اناری                      kaveh jobran

در من دلی که پرشد ، از اه و بیقراری                  

ایینه را به مشتم طوری زدم که دیگر

در من ترک ترک شد ، تصویر مرد جاری

زیر پلی نشستم ، تا کس مرا نبیند

امد سگی کنارم ، پرسید " گریه داری؟"

غمگین نباش مجنون! رسم جهان بدل شد

لیلی ، بمان بگوید دیوانه ی فراری

یک شاخه گل برایت، سوغات خواهم اورد

ان هم اگر نمردم از دست انتحاری

مادر کلان پیرم ، روزی نصیحتم کرد

بنویس روی سنگی، این را به یادگاری

تقصیر ادمی زاد از سعی باطلش بود

ورنه خلاصه می شد، دنیا به عشق و یاری


بازدید سایت خود را میلیونی کنید
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  ساخت وبلاگ حقوقی   |   مودم اینترنت   |   خرید آنتی ویروس   |   Telegram SMM Panel   |   ساخت وبلاگ  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله