کارگرهای مزارع چغندر بیشترشان یا زن هستند و یاپیرمردهای از کار افتاده یا بچه های کوچک ، چرا که برای صاحبان زمین نمی صرفد مزدمردان جوان را به انها بدهند بنابراین لشکری از این نوع ادم ها که با نصف حقوق همکار می کردند همیشه خدا صبح علی الطلوع سر خیابانی در گلشهر جمع می شدند تا مینیبوس شان انها را به دورترین مزارع اطراف برساند.
تابستان های کودکی ام را همیشه کار کرده ام نهبرای اینکه احتیاج به پول ان داشته ام بلکه همین طور، فقط برای اینکه بیکار نباشم . اما بی بی ( مادربزر گ) از سر تفنن کار نمی کرد ، بابو ( پدر بزرگ) سال ها بود از کارافتاده و فرتوتشده بود ، در خانه می ماند و ساعت 9 صبح ابگوشتش را روی والور ( چراغ نفتی ) بارمی گذاشت تا بی بی شب از راه برسد ، خسته و کوفته و رنجور..
با خودم می گفتم چغندر خوی دیگر چه کاریست مگرکسی چغندر را هم می خواباند اصلا چغندر چه شکلی هست . به مزرعه که می رسیدیم دیگرکمرهای همه ی ما شکل صندلی های مینی بوس شده بود البته انهایی که روی صندلی نشستهبودند نه ما بچه هایی که همیشه خدا کف مینی بوس می نشستیم تا گشت های پلیس راه ما را نبینند و مینی بوسمان راجریمه نکنند ، همیشه 10 نفر بیش از ظرفیتسوار می شدیم .
به مزرعه که رسیدم دانستن خواباندن چغندر یعنی اینکهباید در ردیفی از گیاهان ضعیف و باریک کهپشت سر هم قرار گرفته اند بنیشینی و از10 تا 9 تایش را بکنی و بیندازی کنار و تنها یکی رابگذاری که فرصت رشد داشته باشد ، وسیله ای هم که این کار را با ان انجام می دادییک دسته ی چوبی داشت که تیغه ی اهنی به ان وصل بود و می گفتندش " دیسخواو" یا همان " دست خواب " یا " شفره " ، برای من دستهاش انقدر بزرگ بود که به دستم جای نمی گرفت . بی بی همیشه سعی می کرد ردیف جلویمرا خالی کند تا من از باقی کارگرها عقب نمانم ،
همیشه از سر کارگرمان که مرد جوانی بود متنفربودم ، او همیشه بالای سر مان راه می رفت دستهایش را به پشتش گره می زد ، بدوناینکه کاری انجام دهد غرغر می کرد، و دو برابر ما هم مزد می گرفت ، با خودم میگفتم کار این دنیا چقدر وارونه و برعکس است این ادم با ان جوانی راه می رود و بابایجعفر با این پیری اش کار می کند تازه نصف او هم مزد می گیرد. بابای جعفر پیرمردریز اندام با صورتی چروکیده و خندان و عاشق گپ و گفت با پیرزن ها بود ، پیرزن ها وپیر مردها همیشه موضوعی برای صحبت داشتند اما ما پسرها و دخترهای جوان گروه ، هیچگپ و گفتی با یکدیگر نداشتیم تنها به همنگاه می کردیم شاید برای این که ما از سرکارگر می ترسیدیم و انها از مادرهایشانشرم می کردند. اما برای مان رد و بدل شدن ان نگاه های دزدکی ، دنیایی از دلخوشیداشت وهر کسی از ظن خودش می شد یار دیگری و این احساس همچون نسیمی که گه گاه دربیایان می وزید و به تن عرق کرده مان می خورد دل انگیز بود و رنج کار در ان هوای گرم را کم می کرد.
شب ها وقتی سر روی بالش می گذاشتم و صبح زود از خواببیدار می شدم حس می کردم چقدر شب کوتاه است و چقدر زود افتاب طلوع می کند ، دلم راخوش می کردم به اینکه از تابستان همین چند روز مانده و مهر می اید و می روم مدرسهو دلم می سوخت برای پسرهای دیگر گروه برایدخترهایی که تمام شدن تابستان فرقی به حالشان نمی کرد ، و حال که از انها می نویسمحتما عروس و داماد شده اند و نمی دانم روزگارشان به چه شکلی ست و برای بی بی ام که دستهایش همیشه خدا خاکی بود ،برای بابای جعفر برای نه نه حسن و خداوند همه شان را رحمت کناد.