۱۲ سال پیش
در پیاده رو خیابون بودند؛ همین طور که گوشه ی چادر مادرش را گرفته بود و می دوید و بالا و پایین می پرید؛ ناگهان پایش سر پل پیچ خورد و زمین خورد؛ مادر سریع نشست و گفت مادر فدات بشه؛ چیزیت نشده و صورتش را بوس کرد و از روی زمین بلندش کرد و یک بار دیگه سرش را بوسید ...
سالهای بعد در همان خیابان و پیاده رو اما مادر آهسته حرکت می کرد و پسر تند؛ ناگهان مادر بر سر همان پل زمین خورد؛ پسر با تندی گفت معلومه حواست کجاست! پاشو، پاشو بریم دیر شد ...
-----------------------
در عجبم از این روزگار